تبليغاتX
خانه ی موسیقی انجمن نویسندگان ماکو
از وبلاگ های شبکه ای انجمن نویسندگان ماکو
 موزيك آنلاين

 

 

 

كليك كنيد

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 درباره ی فرهاد مهراد

از كوچيني تا پاريس

نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد.

اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به “تقليد از بزرگترها“ مي شد.

سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.

در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند.

با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود.

عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست  و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.”

و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد.

با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند.

اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.

پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند.

گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند.

وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد.

مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني “واريته استوديو ب “  ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد.

مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد.

در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.

چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده  گيتار و پيانو  با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار)،حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود.

منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:“فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.“ 

در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه يه جو شانس داشتيم“ يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم “بانوي زيباي من“ شنيدند.  

 

پس از مدتی فرهاد، از بلک کتز جدا و به قصد پرستاري ازخواهرش  راهي انگلستان ميشود. در طول سفر كه قرار بود 2 ماه به طول انجامد يكي از تهيه كنندگان سرشناس انگليسي به سراغ او مي آيد و پيشنهاد انتشار آلبومي با صداي فرهاد را مطرح ميكند.

اما بيماري فرهاد و بروز مشكلات متعدد شخصي باعث ميشود تا انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يكسال طول بكشد.

سال 48 فرهاد ترانه “مرد تنها“ ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم “رضا موتوري“ ميخواند.

ترانه “مرد تنها“ كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود.

چون هميشه معتقد بود  بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از “مرد تنها“ تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي “جمعه“،“هفته خاكستري“،“آيينه ها“(51-1350)را خواند.

و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي “شبانه1“ ،“خسته“، “سقف“،“گنجشگك اشي مشي“،“آوار“،“شبانه2“ با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند.

يك روز بعد از انقلاب در ايران يعني در روز 23 بهمن 1357 مرحوم سياوش كسرايي ترانه وحدت را به اسفنديار منفردزاده مي سپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي  در تلويزيون ملي طنين انداز شد.

 

سالهايي كه وحدت هم مجوز ميخواست

 پس از انقلاب فرهاد،خواننده انقلابي ،از ادامه كار منع و تقاضاهاي چندباره او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد.

البته در همين سالها كه حتي از انتشار مجدد ترانه “وحدت“ به بهانه “تكراري بودن“ جلوگيري مي شد شخص با نفوذي بدون كسب مجوز از خواننده،آهنگساز يا شعراي اين ترانه ها آلبومي با نام وحدت و با مجوز رسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را راهي بازار كرد. 

بالاخره سال 1372 پس از 15 سال آلبوم جديد فرهاد،“خواب در بيداري“،مجوز انتشار دريافت كرد و تبديل به پر فروش ترين شد.

پس از انتشار “خواب در بيداري“ ،فرهاد كه از انتشار آلبوم بعدي خود در ايران نا اميد شده بود در سال 1376 آلبوم “برف“را در ايالات متحده آمريكا ضبط و منتشر كرد و اين آلبوم يك  سال بعد در ايران منتشر شد. 

پس از انتشار آلبوم “برف”، فرهاد  درصدد تهيه آلبومي با نام “آمين“ كه ترانه هايي از كشورها و زبانهاي مختلف را در خود جاي ميداد ،برآمد.

از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه  آلبوم “ آمين“ بازدارد ،كه بازداشت

فرهاد  پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه ،در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت.

پيكر فرهاد  در آغوش خاك آرامگاه Thiais  پاريس خفته است.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385  |
 

 

 

از وبلاگ موسیقی سنتی ایران

بدون شک قمر الملوک وزیری اولین خواننده زن ایرانی بوده است.

استاد بنان: قمرالملوک ام کلثوم ایران است.

می خواهیم از این خواننده بیشتر بدانیم: (به مناسبت گذشت ۱۰۰ سال از مرگ این خواننده بزرگ)

 

در تاريخ خوانندگی ايران فقط دو خواننده ی صاحب سبک هستند که اين هر دو از کسانی بودند که در زمان خود موسيقی ايران را از کسالت و يکنواختی نجات دادند ؛  يکی قمر الملوک وزيری و ديگری ويگن . ياد هر دو جاودانه باد !

چندی پيش خانم فرحناز شريفی ، دانشجوی رشته ی کار گردانی و سينما با دشواری بسيار فيلم مستند و جالبی از زند گی قمر ساخت .اين فيلم که"صدای ماه"  نام دارد، با صدای قمرآغاز می شود و با آخرين تصو ير وی که ورود او را به يکی از استوديو های راديو نشان می دهد ، پایان می پذ يرد . گو اينکه درفيلم صدای ماه تصوير متحرکی از قمر وجود ندارد ، اما حضور وی در سراسر فيلم احساس می شود و بطور کلی می توان گفت صدای ماه فيلمی است در مورد جاودانگی ... زيرا توانسته است زوايای زندگی اين هنرمند را به تصوير بکشد و حس جاودانگی را در مخاطب ايجاد نمايد ، اما نکته ی جالب اين است که اين فيلم در ايران به دليل داشتن خواننده ی تکخوان ِ زن اجازه ی پخش نيافت و فقط يک بار برای جمعی از هنرمندان، نويسند گان و روزنامه نگاران در موزه ی هنر های معاصر به نمايش در آمدو همچنان که تحسين همگان را بر می انگيخت، فرياد اعتراضشان را هم بلند کرد. چنانکه حسين عليزاده  گفت :

 " هنر زندگی بخش است ... چه در حيات هنر مند و چه بعد از آن . و قمر نخستين زنی بود که پس از موسيقی مطربی قاجاری به طور جدی روی هنر آواز کار کرد . اگر زن نيمی از جامعه است ، چگونه است که حضورش در عرصه های مختلف نمی تواند کامل باشد ؟  اين فيلم در مورد زن هنرمندی است که در زندگی واقعی خود، آزادی را لمس نکرد ، حتا در مرگش هم رها نبود ، به نوعی که ما برای نخستين بار است که تصوير گور قمر را در فيلمی مستند می بينيم . قمر جزو شخصيت های استثنايی ماست و نمی شود در جامعه ای زن را بزرگ داشت اما هنر او را ند يده گرفت. هنر قمر فقط در خواندن آواز خلاصه نمی شود ، او يک فعال اجتماعی بود . او جزو ميراث فرهنگی و معنوی ما به شمار می رود و ما براحتی نمی توانيم سرمايه های هنر ملی خود را نا د يده بگيريم." 

 اما متأسفانه اين سخن ها  به جايی نرسيد و فيلم همچنان در محاصره  ممنوعيت باقی ماند . باشد روزی از زندان بيرون آيد تا همه بتوانند جسارت يک خواننده ی زن را درآن سال های به تماشا و به گوش بنشينند.  

قمرالملوک وزيری در سال 1284 در قزوين زاده شد . امسال (1384 ) صد ساله می شود .  

اما اين نوشتار نه برای آن است که قمر و صد سالگی او نوشته شود ، زيرا که قمر خود نوشته شده بود پيش از آنکه ما بخواهيمش نوشت ، اين نوشتار فقط می تواند طرحی از سيمای نا سپاسی و بی مهری نژادی باشد که همواره خود را مهربان ترين می داند . ..

قمرالملوک وزيری در سال 1284 در قزوين زاده شد. هجده ماهه بود که مادر خويش را بر اثر بيماری حصبه  از دست داد و چون پدر ش نيز پيش از آن درگذشته بود، به مادر بزرگ خود پناه  برد . خود او در اين مورد می گويد :" هجده ماهه بودم که مادرم چشم از جهان فرو بست ، آغوش و لبخند مادر را هرگز ند يدم . از آن پس به دامان مادربزرگم ملا خيرالنسا افتخارالذاکرين که روضه خوان زنانه ی حرم ناصرالد ين شاه بود،  پناه بردم . مادربزرگم روضه خوان بود . من بيشتر وقت ها با او به مسجد می رفتم و به صدايش گوش می کردم . با صدای او بزرگ شدم اين صداها رفته رفته در گلوی من منعکس می شد و بعضی از روزها که تنها و بی آشنا در خانه می ماندم ، همين صدا را  پيش خود زمزمه می کردم ."

قمر ازهمان زمان کودکی در مسجد زنانه راه می رفت و با همان صدای کودکانه اما زنگدار خود مرثيه های اندوه زده را تکرار می کرد و با پاشيدن کاه وگلاب بر سر حاضران صحنه هايی  مؤثر و غم انگيز بوجود می آورد . پس از اينکه کمی بزرگترشد، احساس کرد که خوانندگی را دوست  دارد، پس از مادر بزرگ خواست که او را به استاد موسيقی بسپارد. مادر بزرگ نخست مخالفت نمود زيرا  سپردن دخترکان به مربّی مرد- آن هم برای آواز- مرسوم آن زمان نبود، اما هنگامی که با پافشاری قمر رو به رو شد، موافقت نموده و در پی يافتن  استادی برآمد و چندی بعد پير مردی به نام معلم آواز به خانه ی آنها راه يافت. اما چيزی نگذشت که اين استاد نخستين که هويتش بر همه پوشيده است، چشم از جهان فروبست. قمرو مادر بزرگ در پی يافتن استاد د يگری برآمدند، اما از بخت نا گوار- در اين گير و دارها  مادر  بزرگ هم که تنها مشوق و پشتيبان قمربود، به جهان

د يگرپيوست و قمر خرد سال را بدون پشتوانه ی عاطفی تنها گذاشت. در اين زمان قمر نيازمند حامی مقتدری بود که دست سرنوشت استاد بحرينی را سر ِ راه او قرارداد و او پدرانه در راه تعليم قمر دامن همت به کمر بست . قمر در خانه ی روانشاد بحرينی اقامت گرفت و با او به تهران آمد ودرمجالس انس او با موسيقیدانان سرشناس آن زمان از جمله استاد نظام الدين لاچينی آشنا شد و اين همان کسی است که در بسط شهرت قمر نقش مهمی بر عهده دارد . بد ين ترتيب بعد از چندی توانست با ياری و رهنمود وی برای نخستين بارچند ين تصنيف با  سرآغازهايی از قبيل ؛ ای جنس بشر تا کی .../ در ملک ايران ، اين مهد شيران ... / تا جوانان ايران به جان و دل نکوشند ... / بهار است و هنگام گشت ... / در بهار اميد... ، بخواند و در کمپانی "پلی فون" ضبط کند .

او در آن زمان فقط شانزده سال داشت...

در همين ايام بودکه مهم ترين حادثه ی زندگی وی که آشنايی با استاد نی داوود، استاد مسلم تار باشد ، در محفلی اتفاق افتاد . استاد نی داوود در اين باره می گويد :

" حدود سال 1300 شبی در محفلی بوديم که حاضران از دخترکی پانزده ، شانزده ساله خواستند ترانه ای بخواند . يِکی از حاضران ساز می زد که من از طرز نواختنش هيچ خوشم نيامد ، اما همين که خواننده شروع به خواندن کرد ، به واقعيت عجيبی پی بردم . پی بردم که صدای اين خانم جوان به اندازه ای نيرومند و رساست که باور کردنی نيست و در عين حال به قدری گرم است که آن هم باور کردنی نبود . چون صفات "گرم" و "قوی" به ندرت ممکن است در صدای يک نفر جمع بشود . هر صدای نيرومندی ممکن نيست خشونتی نداشته باشد و هر صدای گرمی ، ضعفی. اما خدا شاهد است ، نه قوی بودن صدای قمر آزار دهنده بود ، نه در گرم بودنش ضعفی وجود داشت . منظورم از گرم بودن ، حالت آن صداست که جذابش میکند و اين حالت در صدای قمر فوق العاده بود . از صاحبخانه ساز خواستم و با صدای قمر شروع به نواختن کردم . بعد هم به او گفتم صدای فوق العاده ای داريد ، چيزی که کم داريد ، آموختن گوشه های موسيقی ايرانی است وپس از   پاِيان مجلس آدرس کلاس خود را به او دادم و گفتم شما نياز به آموزش رديف داريد. او از اين پيشنهاد استقبال کرد وبا عشق به خوانند گی  ونيز تلاش بسيار توانست به سرعت فنون خوانند گی را بياموزد و از آن پس با آن زيبايی شگفت انگيز و آن صدای ملکوتی الهه ی آواز ايران شد" . 

 بدين ترتيب کوشش های پی گيرقمر در فرا گيری فنون آواز باعث شد که او بتواند در سال 1303  يعنی در 19 سالگی، نخستين کنسرت خود را در سالن گراند هتل(در لاله زار) همراه با ساز استاد مرتضا نی داوود بر گزار کند . خود قمر در مورد اين کنسرت می گويد :  

" آن شب يکی از خاطره انگيز ترين شب های زند گی من است که هرگز فراموش نمی کنم . وقتی وارد سالن شد م همه جا را  جمعيت  گر فته  و ناگفته نماند که خيلی ها هم ناراحت و حتا عصبانی بودند . ترس مبهمی در وجودم خانه کرده بود .  من با تاج گل زيبا يی روی صحنه ظاهر شد م . حاضران با کف زد ن و شور و شوق ورود م را به صحنه گرامی داشتند و اين همه استقبال ناگهان به من اعتماد به نفس بخشيد و جان داد . بی اختيار اشک شوق در د يد گانم آمد ، اما نوای ساز مرتضا خان به دادم رسيد و فرصتی يافتم تا حنجره ام را که بر اثر فشار بغض منقبض شده بود ، آرام کنم . روی از جمعيت بر گرفتم و نگاهم را به سمت مرتضا خان دوختم و او پس از  مد تی با اشاره ی  سر و چشم به من فهمانيد که بايد آواز را شروع کنم آب دهانم را قورت دادم و با رعايت آنچه که تعليم ديده بودم ، آواز را آغاز کردم و ديگر از عهده بر نمی آيم که بگويم مردم  در پايان چه کرد ند .اما بعد ازاجرای کنسرت مرا به کلانتری احضار نمود ند وتعهد گرفتند که ديگر بی حجاب نخوانم ومشوقانم را که فکر می کردند  بعد از اين اجرا سلامت به خانه ام نمی رسم در نگرانی بسيار گذاشتند . اما من بر خلاف تعهدی که سپرده بود م ، باز هم به صحنه رفتم و بی حجاب رفتم و بی حجاب هم آواز خواندم ". 

 بد ينگونه می توان گفت قمر نخستين زنی بود که توانست با گستاخی بسيار مزرهای ممنوع را در ايران درهم  بشکند .

از آن پس قمر الملوک وزيری به شهرتی همپايه با استعداد شگرف و هماهنگ با صوت جادويی خود رسيد شهرت او روز افزون گشت. مردم برای  ديدن او سر و دست می شکستند . برایش کنسرت ها تدارک ديده می شد و بليت اين کنسرت ها به بهای بسيار بالا ، بين 20 تا 25 تومان – يعنی برابر با حقوق ماهانه ی يک کارمند عالی رتبه ی آن زمان – به فروش می رسيد و اين مبلغ در بازار سياه گاه چند برابر می شد.  در همين زمان بود که علی وکيلی ، بنيان گذار سينما سپه تهران ، برای او کنسرتی شش روزه ترتيب داد که اين شش روز به علت استقبال بی سابقه ی مردم به شش هفته کشيد . بليت های اين کنسرت به 50 تومان هم رسيد و حتا در شب های آخر بسياری ازکسانی که بليت نشستن به دست نياورده بودند، تا پايان برنامه ، کنار سالن سراپا گوش ايستاد ند . مردم که در تمام مدت خواندن او نفس نمی کشيدند ، بعداز پايان خواندن آنقدر شگفت زده می گشتند  که بی توجه به فاصله ی خودشان و صحنه – با شور و هيجان – آنچه از پول طلا و اسکناس و انگشتری و گردن بند و طوق و خلخال به همراه داشتند ، به سوی او پرتاب می کردند. قمر هم اين مردم را دوست می داشت و می دانست که متعلق به آنهاست . او از همان آغاز کار خط خود را يافته بود . پس تمامی اين هدايا را می پذيرفت و برای مردم پايين تر به هزينه می رساند ؛ خانه های کوچک می خريد و به مردم بی خانمان سر پناه می داد ، بدهی مقروضان را می پرداخت ، برای دخترکان تنگد ست جهيزيه تهيه می کرد ، برای بيمارستان ها تخت می خريد و بطور کلی می توان گفت که اين سرمايه های متراکم در دست های مهربان او به گردش در می آمد.

جعفر شهری که خود در يکی از اين کنسرت ها حضور داشته است ، شرح آن را در کتاب " تهران قد يم  به اينگونه می نويسد:

" متأسفانه هنگامی که من وارد سالن شدم ، برنامه شروع شده و قمر بروی صحنه بود و بخشی  از آوازش را هم خوانده . دکور عبارت بود از باغ و خانه ای روستايی و قمر هم به شکل زنی روستايی با يل ِ آلبالويی رنگ چسبان و زيبا و چارقد ی گلدار و خوش نقش که آن را با سنجاق زير گلو محکم کرده بود، جلوی صحنه به روی تخته ی نمدی  ، پشت چرخ نخ ريسی نشسته و در حالی که دسته ی چرخ را می چرخانيد و وانمود می کرد که نخ می ريسد ، صدای زيبای خود را در فضا طنين انداز کرده بود . طبق معمول آن زمان خواننده در آغاز غزلی می خواند ، سپس تصنيف و در پايان دو باره آن غزل ِ آغاز را تکرار می نمود . غزلی که آن شب قمر برای شروع برنامه انتخاب کرده بود ، شعری از سعدی و با اين مطلع بود : جانا بهشت صحبت ياران همدم است / د يدار يار نا متناسب جهنم است "  . بعد از خواندن غزل قمر نفسی تازه کرد و با صدايی دل نواز به خواند ن  تصنيفی از امير جاهد به نام " امان از اين دل " پرداخت که اين تصنِف اينگونه آغاز می شد :

امان از اين دل که داد / فغان از اين دل که داد / به دست ِ شيرين / عنان فرهاد / ای داد و صد فرياد از اين دل من / اين دل شده سر بار ِ مشکل من / ريزم زبس از ديده قطره قطره / افتاده روی دجله منزل من / رحمی که از پا ... افتادم ای دل / کردی تو آخر... فرهادم ای دل / ..... / ..... /  و الی آخر

بعد از تصنيف قمر دوباره غزل را تکرار کرد و همچنانکه خط آخر به پایان رسيد ، مردم که تا آن زمان نفس را در سينه حبس کرده بودند ، با خاموش شدن خواننده يکباره به شور ولوله آمد ند و صدای کف زدن های

بی فاصله و فرياد های احسنت وآفرين همه جا را فرا گرفت البته مردم به اين هم بسنده نکردند ، بلکه صله ها و پيشکش هاي بيشماری بود ، که به سوی او پرواز می کرد. " (2)

کم کم آوازه ی آواز قمر سراسرايران را فرا می گرفت. مردم هنر دوست دورازپايتخت هم تنها آرزوی بزرگشان  ديد ن قمر و شنيدن آواز اوشده بود. قمر هم که برای اين مردم حاضربود جان فدا کند  راهی شهرستان ها شد  و به هر شهری که وارد می شد  براستی غوغايی بر پا می کرد :

 در يکی از شهرستانها پس از سه شب اجرای کنسرت ، فرماندار در مقابل مردم جبهه گرفت و دستور لغو برنامه های شب های بعد را صادر کرد، اما جاذبه ی وجود و حضور قمر آنقدر زياد بود که مردم فرماندار را از شهر بيرون کردند ...

در زنجان ، هنگام اجرای برنامه آنقدر گل بروی صحنه ريختند  که قمر در ميان آنها ناپد يد شد ...

در کرمانشاه مسؤلين حاضرنشدند سالن را در اختيار قمر و گروهش قرار دهند ، او که در اتاقی در يکی از هتل ها ساکن شده بود بر بالکن مشرف به خيابان  ايستاد و از همان جا برای مردم آواز  خواند ...

درهمدان که تبعيد گاه عارف قزوينی شاعر و تصنيف سرای مردمی بود  ( و اصلا ً قمر بيشتر بخاطر او به آنجا رفت ) يکی از شور انگيز ترين کنسرت های قمر بر گزارگرديد. عارف با چهره ای تکيده  در اين کنسرت حضوريافت. قمر پيش از شروع برنامه از او با احترام کسب اجازه نمود، عارف باحرکت آرام سر   به او پاسخ گفت، آنگاه قمر آغاز خواند ن کرد  ، از هميشه سحر انگيز تر ... وعارف تا پايان خواندن گريست  . برنامه که پايان يافت  ، سينه ريزهای طلا و گلدان های نقره بود که به سوی او سرازيرگرد يد قمر تمام هدايا را با افتخار به عارف پيشکش نمود، اما عارف با عزت نفسی که در خود داشت نپذيرفت ، و قمر هدايا را از سوی عارف ميان فقرا قسمت کرد  ... (3)

در آن روز ها در آمد کنسرت های قمر سر به فلک می کشيد . بی مناسبت نيست که همين جا گفته شود ، در مجالس خصوصی بعد ازهرچهچه ای که می زد کمترين صله اش اين بود که دهانش را پُر ازاشرفی طلا کنند

اما قمر هرگز در برابر اين اعيان و اشراف سر خم نکرد ، او صله ی هنر خود را می گرفت ولی روحش در آسمان د يگری در پرواز بود . او  به دور از شعار های تو خالی و پر سر و صدا ، مرد می بود  .

رضا وهدانی در اين زمينه می نويسد ؛ يک شب بعد از اجرای کنسرت در گراند هتل و اوج شهرت قمر بود که تيمور تاش وزير دربار رضا شاه ، از مهمانی مجللی ياد داشتی  برای قمر فرستاد وازاوخواست که به خانه اش برود . قمر از رفتن خود داری کرد و زير نامه نوشت : اگر تو تيمور تاش هستی ، من هم قمرم !(4)

 جعفر شهری هم  در اين باره اشاره ای دارد که شنيدنی است . او می نويسد : قمر دختر يتيمی را به فرزندی برگزيده و به سر و سامان رسانده و در تدارک جشن عروسی بود که علی اکبر داور وزير ماليه ی ( وزير دارايی) آن زمان کلاه خود را پر از سکه ی طلا نمود  و برايش پيام فرستاد که به  نشانی اين کلاه درميهمانی خانه اش حضور يابد. قمر کلاه پراز سکه را وا پس  فرستاد و پاسخ داد که برو به فرستاده ات بگو ، امشب همه ی طلاهای دنيا از آن من است ! امشب عروسی دختر من است و می خواهم فقط برای دل او آواز بخوانم ، نه برای تو و طلای تو ...  

اما قمر هر چه از رجال اين چنينی دوری می جست  ، به محافل ادبی عشق می ورزيد. شاعران پر آوازه ی آن دوران از قبيل ؛ ملک الشعرای بهار ، ميرزاده عشقی ، عارف ، ايرج ميرزا ، شهريار او را چون نگينی پر بها در حلقه ی خود می گرفتند وهنر او رادرحد يک هنر مند آزاده ارج می گذاردند وموجه ترِين وزيباترين شعرهای خود را به او می دادند تا بخواند و نيز در وصف او شعر های زيبا می سرودند ، در اين ميان  شيفتگی ايرج ميرزای خوش ذوق- که گويا گوشه ی چشمی هم به قمر داشت-از همه بيشتربود او در چند ين شعر خود از قمر به صراحت نام می بَرَد. در يکی از اين شعرها درستايش قمر می گو يد که قمر اصلا ً اين جهانی نيست و به اشتباه به اين جهان خاک پيوند خورده است .او می گويد که خداوند درا صل قمر را برای دل خود آفريد، اما چون جهان را خلق کرد و پی برد که چيزی کم دارد، بخاطر نقطه ی کمال هستی دل از قمر کَند و او را به زمين فرستاد :

قمر آن نيست که عاشق بَرَد از ياد او را  

يادش آن گل نه ، که از يا د برد با د ا و را

مَلَکی بود قمر پيش خداوند عزيز

مرتعی بود فلک،خرّ م و آزا د او را  

چون خدا خلق جهان کرد به اين طرزو مثال

دقتی کر دو پسنديده نيافتاد ا و  را

ديد چيزی که به دل چنگ زند در او نيست

لا جَرَ م دل ز قمرکَند و فرستاد او را

حسن هم داد خدا بر وی و حسن عجبی

گر چه بس بود همان حسن خدا داد او را

بلبل از رشک وی اينگونه گلو پاره کند

ورنه از بهر چه است اين همه فرياد او را ؟(5) 

قمر هم بعد ازمرگ  ايرج ميرزا  به سر ِ خاک اورفت و ترانه ی "امان از اين دل..." ، سروده ی امير جاهد را با آواز مؤثر به ياد او خواند چرا که اميرجاهداين ترانه را به نام ايرج سروده و در بندی حتا نام او را نيز می آورد :

ای گنج دانش ! ايرج کجايی ؟/ در سينه ی خاک پنهان چرايی؟/ تا بوده در اين دنيای فانی / کی بوده از خوبان ، بجز رنج جدايی ...

وهدانی در مقاله ی خود می نويسد در آن زمان ها بدون استثنا صاحب هر قهوه خانه بخاطر صفحه های قمر- با هر جان کند نی که بود- يک گرامافون می خريد و آن وقت ولوله ای جلوی قهوه خانه ی خود به راه می- انداخت .قمر که نا گزيربود برای آنکه شناخته نشود خود را در چادر وپيچه بپوشد و با درشکه رفت وآمد کند ، هر گاه که اين گروه انبوه و شوريده را می ديد که دور گرامافون قهوه خانه ها جمع شده و مستانه به صدايش گوش میکنند از ته دل قربان صدقه شا ن می رفت .

می گويند روزی قمر سوار بر درشکه می خواسته به جايی برود که درشکه از جلوی قهوه خانه ای که صدای قمر را پخش می کرده ، رد می شود .درشکه چی آهی می کشد و می گويد :  چه می شد خدا به من هم پولی می داد تا می تواستم قمر را برای عروسی پسرم دعوت کنم . قمر بلا فاصله می گويد : خدا را چه ديده ای ، شايد قمر در عروسی پسر تو هم آواز بخواند . درشکه چی از سر ِ حسرت آهی می کشد و می گويد : ای خانم قمر کجا و عروسی پسر من کجا ؟  تا پولدارهايی مثل تيمور تاش ها و حاج ملک التجارها باشند ، کجا دست ما به دامان قمر می رسد ؟  قمر پس از دلداری درشکه چی بگونه ای که دو دوست با هم به گفتگو می نشينند ، از کم و کيف عروسی و زمان و مکان خانه ی عروسی با خبر می شود و می فهمد که عروسی در خانه ای در جنوب شهر و دو روز د يگر است .

دو روز د يگر ، بعد از ظهر همه ی مقدمات يک جشن با شکوه را از فرش و قالی و ميز و صند لی و شيرينی و ميوه و برنج و روغن و د يگ و ديگبر و ظرف و ظروف آماده می کند و به چند نفر می دهد که به خانه ی عروسی ببرند . کارگزاران در پيش چشمان حيرت زده ی درشکه چی و اهل خانواده ، خانه را به نحو زيبايی می آرايند و چراغانی می کنند . طرف های غروب قمر با يک دسته مطرب رو حوضی وارد خانه ی عروسی می شود ، با ورود او شورو غوغايی در در  همسيايگان در می گيرد، بلوايی به پا می شود ، مردم برای ديدن او به پشت بام ها هجوم می برند ، درشکه چی که تازه موضوع را در يافته است ، می خواهد از شادی و شرمندگی خود را روی پاهای قمر بياندازد ، اما قمر نمی گذارد و می گو يد نگفتم خدا بزرگ است ، اين هم قمری که آرزويش را داشتی و بدان که من هرگز يک شاخه موی شما ها را با صد تا از آنها که گفتی عوض نمی کنم . آنگاه پس از خواندن چند دهن آواز جانانه و هديه دادن به عروس و داماد ، به مطرب ها می سپارد تا آنجا که ممکن است بزنند و بخوانند و عروسی را گرم و نرم کنند و خود مجلس را ترک می کند .

قمر بد ينگونه تا سال تأسيس راديو ، 1319  شمسی فعاليت های خود را ادامه داد.  پس ازآن صدای بی نظير او  از راديو،همراه با سنتور حبيب سماعی ، تار مرتضا نی داوود ، و گاه ويلن ابو الحسن صبا به گوش دوستدارانش می رسيد و آنها را محظوظ می کرد وبی ترديد می توان گفت وی تا سال 1332 در اوج  قرار داشت و يکه تاز ميدان هنربود.  در اين سال قمر آواز ارزنده ای همراه با نوازند گی برادران معارفی در راديو ضبط کرد و اين آخرين کار اوبود (6)، زيرا بعد از آن به علت سکته ، آن حنجره ی جادويی از کار افتاد .   از آن پس قمر خانه نشين و بستری گرديد  و در تنگناهای مالی گرفتارآمد ، دوستانش او را ترک گفتند، در اين روزهای دلتنگی از مردمی که قمر اينهمه به آنها مهر ورزيد وهنر ارزنده ی خود را نثارشان کرد، در زندگی او رد پايی نيست و همين سال هاست که همه چيز و همه کس را زير سؤال می برد

بعد از چندی در پی تأمين معاش برآمد و بناگزير در کافه ی شکوفه نو استخدام شد ، با شبی سی تومان  . جعفر شهری در اين مورد گزارشی دارد که بر اساس آن می توان به داوری نشست . شهری می گويد :

شنيدم که قمر در شکوفه نو برنامه دارد ، از آنجا که هميشه در ذهنم به او ارادتی عظيم داشتم دعوت دوستم را بی صبرانه پذ يرفتم و به د يدارش شتافتم . شکوفه نو کافه رستوران معروف و بزرگ و شلوغی در خيابان سی متری بود و توسط شخصی به نام حجازی اداره می شد . دانستم که اين کافه قمر را برای شبی نيم ساعت با سی تومان مزد ، اجير کرده است . می خواستم د يدار بيست و اندی سال پيش را با او تازه کنم . ساعت 11شب بود که قمر به روی صحنه آمد . بايد گفت که اين موقع بد تر ين  زمانی است که می توان به يک خواننده داد و اين زمان را معمولا ً خوانند گان و هنر مندان درجه ی پايين اداره می کنند ، نه خواننده ی پيش کسوتی چون قمر ؛ چرا که همه مست و پاتيل اند و هنر آواز برايشان بی معنی است و فقط  خواننده ای با اطوار های نا بهنجار می تواند مشتريان را سرگرم کند . باری ... قمری که آن شب ديدم با قمر 20 سال پيش از زمين تا آسمان فرق کرده بود . مو هايش جو گندمی نزديک به سفيد ، قامتش خميده ، تواضعش بی رمق ، و صدايش بی حوصله بود طبق معمول ِ خود آوازی و تصنيفی خواند و عده ی قليلی از سالخوردگان برايش کف زدند، او هم  سری از روی خستگی و دلتنگی فرود آورد و سپس  صحنه را ترک گفت . بسيار غمگين شدم  و با اندوه از دوستم پرسيدم ؛ قمر کجا و اينجا کجا ؟ دوستم از روی تأسف سری تکان داد و گفت : همه از استيصال است ، از استيصال !  آنگاه  از شکوفه نو بيرون آمدم چرا که تحمل آن صحنه را نمی توانستم کرد و در طول راه تمام مدت به ناسزاواری آنچه د يده بودم ، فکر کردم ...

چند روز بعد شنيدم که به علت اعتراض مشتريان از شکوفه نو هم  جوابش کرده اند و قمر دوباره خانه نشين شده است . بعد از آن همواره جويای حالش بودم و هر بار می شنيدم که وضعش از روز پيش بد تر است ، تا اينکه روزی در خانه اش به ديدارش رفتم و آنچه ديد م گريه آور و تلخ بود : در بستر بيماری و غربت و بی کسی افتاده بود و دچار بيهود گی و از همه بد تر فقر شديد بود. سپاس نامه ی هنری او در يک تخته قالی نخ نما، يک آينه غبارگرفته وبستر محقری دروسط اتاق که خود در ميان آن دراز کشيده بود، خلاصه می شد"(7)

 قمر به اين ترتيب تا شش سال با زند گی دست و پنجه نرم کرد و سر انجام ساعت ده و نيم بعد از ظهر روز پنجشنبه چهاردهم مرداد سال 1338 چشم از جهان فرو بست. روز نامه ی کيهان درمورد مرگ او نوشت:" بانو قمرالملوک وزيری که يکی از افتخارات موسيقی ايران بود زند گی را بدرود گفت ."

مجله ی تهران مصور به نقل قول از دکتر ساسان سپنتا نوشت :" جنازه ی قمر صبح روز جمعه برای انجام مراسم مذهبی به امام زاده قاسم فرستاده شد . پس از شستشو هنگامی که جسد او را به يکی از مساجد شهر منتقل کردند ، تا به وسيله ی راديو - برای تشييع از مردم هنر دوست دعوت به عمل آورند ، هيچيک از متوليان مساجد حاضر نشدند که آن را تنها يک شب به عنوان ميهمان  بپذ يرند، به ناچار پيکر او را چون اشخاص مجهول الهويه به سرد خانه ی پزشکی قانونی سپردند .

روز بعد - روز خاکسپاری- با اينکه از طريق راديو برای شرکت در مراسم ازهمگان دعوت شده بود ، از خيل هنر مندان خبری نبود ، تنها تعداد اندکی از مردم عادی و چند چهره ی آشنا از جمله مرتضا نی داوود ، حسين تهرانی ، ذ بيحی و بد يع زاده حضور داشتند. هنر مندان مرثيه می خواند ند و مردم کم و بيش می گريستند و بد ینگو نه قمر به زند گی جاودانه ی خود پيوست .

اما چه اندوه از اينکه متوليان ريا کار مساجد اين روح ناب انسانی را نپذيرفتند . جنازه ی قمر را اگر در خرابات هم می گذاردند ، با مسجد تفاوتی نداشت چرا که روان او سال های سال بود که به آن ملکوت اعلا پريده بود و آن انديشه ی درخشان ، هزاران سال نوری با اين ارواح غير انسانی فاصله داشت به قول عماد خراسانی :

پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکی است

حرم و د ير يکی ، سبحه پيمانه يکی است

اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه يکی است

قمر الملوک وزيری در تاريخ موسيقی ايران يک معجزه بود اوصرف نظر از هنر آواز در زمانی که زنان در ايران اعتباری نداشتند ، سد ها را شکست ؛ آواز خواند ...آن هم در حضور مردان ...، آن هم بدون حجاب ... که هر يک  از اينها به تک تک - در آن زمان -  برای زن ايرانی گناهی  بس بزرگ به حساب می آمد و در اين راه متجاوز از 200 اثراز خود از او حاصل آمد، افسوس که در زمان زند گی اش نه ارزش هنرش شناخته نشد و نه ارزش انسا نیتش و اکنون اگر بگوييم يا نگوييم ، د يگر چه ثمری دارد ؛ که به شهريار :

تا هستم ای  رفيق ندانی که کيستم

روزی سراغ وقت من آيی که نيستم

 بنان به  قمرلقب "ام کلثوم" داد ه بود و می گفت  : قمر ملکه ی آواز ايران و در واقع پل ارتباطی ميان قد مای قبل از خود و آيندگان بعد از خود بود . او موسيقی دِ لِی دِ لِی گذ شته را با تحرير های بی نظيرش سر و سامانی بخشيد .(8)

روانشاد سعيدی سيرجانی هم  قمر را ام کلثوم ايران می دانست . وی در گفتاری شور انگيز با حسرت و تأسف عنوان کرد :" نمی دانم چگونه است که وقتی ام کلثوم می ميرد ، مصر عزا دار می شود . همه ی مردم حتا جمال عبدالناصر در تشييع جنازه ی او شرکت می کنند، خانه ی او را بعد از مرگش به موزه تبد يل می نمايند ، اما هنگامی که قمرآزاده و مهربان بعد از آن همه سختی هااز ميان می رود،آب از آب تکان نمیخورد،هيچکس خبردار نمی شود و در نهايت مسجد يان هم با اين جنازه ی معصوم اينگونه بی خردانه و ناجوانمردانه  رفتار می کنند ." (9)

 امير جاهد که شعر و آهنگ بسياری از تصنيف های قمر را ساخته است در مورد قمر می گويد : قمر زنی بسيار شجاع و بسيار خوش قريحه بود . قد رت حنجره ی او را در هيچکس ند يده ام ... قمر از آواز سر شار بود ... در فاصله ی شش ماه ...، من هر هفته ، دو تصنيف برای او ساختم و قمر در همان شب به درستی آهنگ تصنيف را می فهميد و بدون تفحص ، صبح فردا آن را اجرا می کرد . يک چنين استواری من در کسی ند يد ه ام."  

 ساسان سپنتا می گويد صدای قمر صاف و دارای جذابيت ودرخشند گی بود . او از عهده ی خواندن تصنيف و آواز به خوبی بر می آمد . وسعت صدای او در اجرای تحرير ها در بم و اوج ، نشانه ی توان او در خوانند گی بود . طنين صدای قمر خاص خود او و چون از ابتدا با ساز پرده دار (تار) تمرين کرده بود ، نت های گام را به خوبی ادا می کرد و بر اثر نوعی باز تاب مطبوع صوت ، در حفره های صوتی فوق حنجره ، آواز او زنگ و درخشند گی خاصی داشت . بعد از قمراکثر خوانند گان راديوبا ميکروفون و دستگاه های تقويت کننده  کمبود دامنه ی صدای خود را با نزد يک خواندن در ميکروفون جبران می کردند ، در حالی که صدای پر دامنه ی قمر در هوای آزاد و سکوت شب تا فواصل زياد شنيده می شد . به هنگام آواز دهان او کمی باز بود و به متانت و با قيافه ای آرام می خواند و صدای آهنگين و درخشان و خوش طنين او بر شنونده تأثير می نهاد ". ساسان سپنتا ادامه می دهد : " از قمر متجاوز از دويست اثر بروی صفحه ی گرامافون ضبط گرد يد که اولين آن ها تصنيف جمهوری از عارف در ماهور بود، سپس صفحه های ؛گريه کن که دگر ، ای دست حق و چند تای د يگر از عارف . از تصنيف های خوب قمر يکی نگار من در بيات ترک ، و ماه من در اصفهان است که سازنده ی آن نی داوود بود ازاو چند تصنيف از ساخته های امير جاهد و عشقی و درويش و نيز چند قطعه ی ضربی هم ضبط شد که يکی از آنها ضربی معروفی است که با اين شعر شروع می شود : شبی ياد دارم که چشمم نخفت / شنيدم که پروانه با شمع گفت که بعد ها خاطره ی پروانه آن را باز خوانی نمود." سپنتا در مورد دشواری های خوانندگی در آن زمان می گويد " لازم به تذ کر است که علاوه بر مشکلات فنی ضبط صفحه ، در آن زمان مشکلات د يگری نيزدامنگير هنر مندان و هنر دوستان می شد که هنوز هم کماکان وجود دارد . از جمله مشکلی که بعد از ضبط تصنيف جمهوری ِ عارف که قمر خوانده بود ، چنانکه خود قمر در اين مورد گفته است روزی که در همدان کنسرت داشتم به اين فکر افتادم جوانی را که از همدان برايم نامه می فرستاد و به آوازم اظهار علاقه می کرد، ملاقات کنم . معلوم شد که او به علت اينکه مارش جمهوری مرا نزدش يافته اند ، به جرم جمهوری خواهی  زندانی است (چون آن موقع دستور داده بود ند که اين صفحه جمع شود و هر کس آن را نگه می داشت تحت تعقيب قانونی قرار می گرفت ) ، اما من اجرای کنسرت را مشروط به آزادی آن جوان نمودم و رييس شهربانی خواستِ مرا اجرا کرد ... و شبِ همان روز جوان را که به فتحعلی قهوه چی معروف بود ، با چشمان اشکبار جزو حاضران د يدم." (10)  

بسيار درد مندانه است که گفته شود قمر حتا تا آخرين روز های زند گی خود با همه بيماری و ناتوانی با چاد رو به صورت ناشناس به محدوده ی اداره ی راديومی رفته، تا با آن مکان ازدور تجديد خاطره ای کند و اين نشان می دهد که يک هنر مند تا چه اندازه می توانسته به هنرش و به آشيانه ی راستينش بياند يشد ... روانشاد نواب صفا در اين زمينه می گويد : " تابستان سال 1338 بود ... سه شنبه 12 مرداد . هنگام خروج از از راديو ديدم خانم قمر با چادر سياه که تقريبا ً بعد از چهل و چند سالگی هميشه بر سر داشت ، کنار نرده ها ايستاده است ... دو روز بعد ، يعنی پنجشنبه چهاردهم مرداد ، خبر شد يم که ستاره ی عمر قمر فرو مرد . او به هنگام مرگ بيش از پنجاه و چهار سال نداشت ."(11)

قمر الملوک وزيری همواره در طول زند گی 54 ساله ی خود ، به مردم - اعم از مردم معمولی و طبقه ی هنرمند - بدون چشمداشت کمک بسيار نمود چنانکه بعد از مرگ پروانه خواننده ی قديمی ( مادر خاطره ی پروانه) ، به نوعی سر پرستی خاطره و برادر کوچکش را بر عهده گرفت و نيز در اواخر زند گی اش در سال 1330 با استو ديو پارت فيلم که در آستانه ی ورشکستگی بود، همکاری نمود و در فيلمی به نام مادر ، ساخته ی اسماعيل کوشان ظاهر شد و در صحنه ای آوازی در چهار گاه خواند و همين بازی کوتاه ، به دليل شهرت قمر باعث شد که پارت فيلم از ورشگستگی نجات يابد . بازيگران د يگر اين فيلم دلکش ، جمشيد مهرداد ، زينت نوری و .. و ... بودند . قمر برای اين فيلم فقط 2000 تومان دريافت کرد که آن هم هزينه ی تهيه ی لباسش گرديد. به ادعای اسماعيل کوشان تنها نسخه ی اين فيلم که تنها تصوير متحرک قمر را در خود داشت ، در آتش سوزی از بين رفته است .

قمر زنی بود با شهامت ، نيکوکار ، متکی به خود ، و محکم ... وکسی چه می داند شايد سختی ها و تنهايی های دوران کودکی و ازدواج نامناسب و جدايی پر شتاب او از زندگی زناشويی در نو جوانی و تلاش پی گير او برای رسيدن به عشق جاودانه اش آواز در شکل گيری اين شخصيت استوار نقش عمده داشته است  و اکنون اين يادواره  را با غزلی از شهريار شاعر معاصر که در ستاِش قمر سروده  به پايان می بريم .اين غزل ضمن اينکه به احساس ايرج ميرزا به قمراشاره می کند ، يآدآور بزمی است که قمر ستاره ی درخشان آن بوده است .

 خاطره اش در خاطرمان همواره زنده باد !

 

از کوری چشم فلک امشب قمر اين جاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اين جاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوييد

چشمت ندود اين همه ، امشب قمر اين جاست  

آری قمر آن قمری خوش خوان طبيعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اين جاست  

شمعی که به سويش من ِ جانسوخته از شوق ،

پروانه صفت باز کنم بال و پر اين جاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

يک دسته چو من عاشق بی پا و سر اين جاست

مهمان عزيزی که پی ديدن رويش

همسايه همی سر کشد از بام و در اين جاست

ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش

ای بی خبر آخر چه نشستی ؟ خبر اين جاست ! 

آسايش امروزه شده درد ِ سر ِ ما

امشب د گر آسايش بی درد ِ سر اين جاست  

ای عاشق روی قمر ، ای ايرج ناکام !

بر خيز که باز آن بت بيداد گر اين جاست  

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود ،

بازآمده چون فتنه ی دور قمر اين جاست

ای کاش سحر نامده ، خورشيد نزايد ،

کامشب قمر اين جا ، قمر اين جا، قمر اين جاست 

 

پا نويس ها:

1 – تاريخچه ای بر ادبيات آهنگين ايران ، ص 95

2 – جعفر شهری ؛ تهران قديم ؛ جلد اول ؛ ص304 و 305

3 – بهزاد میرزايی ؛ چيستا ؛ سال هجدهم ؛ شماره ی 6و7 ؛ ص474

4 – رضا وهدانی ؛ ماهنامه ی آدينه ؛ شماره ی 129 ؛ ص 19

5 – ديوان ايرج ميرزا ؛ به اهتمام دکتر محجوب؛ ص 65

6 - متأسفانه راديو نوارهای آواز او را با ارکستر معارفی پاک کرد و با اين کار بزرگترين لطمه را به گنجينه ی هنر آواز ايران وارد نمود.

7جعفر شهری ؛ همانجا

8 – تصنيفها ، ترانه ها، و سرودهای ايران زمين ؛ به کوشش سعيد مشکين قلم ؛ ص 75

 9- مجلس بزرگداشت روانشاد حبيب يغمايی اردی بهشت 1372

10- ماهنامه ی هنر و مردم ؛ پای صحبت امير جاهد ، شهريور 1352

11- قصه ی شمع ، خاطرات هنری نواب صفا ، ص3-332

 


 


|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در سه شنبه شانزدهم آبان 1385  |
 دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
 

فریدون فروغی (زاده نهم بهمن 1329 هجری خورشیدی در تهران - درگذشته سیزدهم مهر 1380 هجری خورشیدی)، آهنگساز، نوازنده (گیتار، پیانو، درامز)، شاعر و خوانندهٔ ایرانی. او از خوانندگان مشهور موسیقی پاپ ایرانی است.

کودکی و نوجوانی
او در سال 1329 محله سلسبیل تهران متولد می‌شود، پدر او - فتح الله - کارمند اداره دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. پدرش از مالکان بزرگ روستای نراق ـ ما بین قم و کاشان ـ به شمار می‌آمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.
او در سال 1335 و در شش سالگی، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت درسال 1347 مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و مخصوصاً آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها
درسن 16 سالگی، با همراه ساختن گروهی نوازنده با خود موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها وآهنگ‌های غربی معروف در آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌‌پردازد و تا سن 18 سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عاشقانه، مدتی از موسیقی دست می‌‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، درسال 1348 صاحب کلوب شبانه کازابای شیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند[1] (در [2] زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر دهه چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.
دههٔ پنجاه و شهرت
درسال 1350، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه نفس بود که فریدون فروغی، به او معرفی می‌گردد و با یک بار زمزمه‌ کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده، یافته است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند.
پس از اکران فیلم، صفحه‌های 45 دور این دو ترانه، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ،دیسکو، بتهوون، و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند، اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایه نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد.
بعدازگذشت مدتی فرشید رمزی - کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت - با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون "زندون دل" و "غم تنهایی" می‌گردد که اولی، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوش ساختهٔ همایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال 1351 برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. درهمین سال توسط یکی ازدوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند.
سال بعد تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال - 1352 - چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آنها نماز (یا نیاز به روایت ساواک!) است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ هوای تازه را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.
درسال 1353، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ همیشه غایب را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی «ویلیام خنو» و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام ماهی خسته اجرا شده بود). او که رفته رفته، به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند.
دومین آلبومش را با نام یاران درسال 1354 به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ سال قحطی از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود.
درسال 1356، پس ازاعلام فضای باز سیاسی توسط رژیم، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری، سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.

انقلاب و یار دبستانی
درسال 1357، با وخیم شدن اوضاع سیاسی ایران، فروغی اعتراض خود را به اوضاع کشور با انتشار آلبوم بت شکن اعلام می دارد و در همین سال ترانه‌ای به نام روسپی راجرا می‌کند که هرگز مجوز پخش نمی‌گیرد.
درسال 1358، بعدازانقلاب، فروغی درایران می‌ماند و کنسرت اجرا می‌کند که ترانه‌های این کنسرت را فریدون فروغی در آلبوم " فریدون فروغی در آغازی نو" جای می‌دهد و دلیل نامگذاری آلبوم به این نام، وجود ترانه‌های ریتمیکی مانند حقه و شیاد است که در کارنامهٔ فروغی مانند آنها وجود نداشت.
بعداز انتشار این کاست، درسال 1359، فروغی ترانهٔ بار دبستانی را برای فیلم از فریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی اجرا می‌کند که در تیتراژ فیلم استفاده می‌شود. در حالی که هنوز هیچ منع رسمی‌ای برای فعالیت فروغی اعلام نشده بود، به تهرانی خبر می‌دهند که باید صدای فروغی را از تیتراژ فیلم‌اش حذف کند. در نتیجه جمشید جم خواندن این ترانه را به عهده می‌گیرد. این ترانه بسیار مطرح و معروف می‌شود و حتی امروزه به‌عنوان نمادی از مبارزه ارزشی خاطره‌انگیز دارد. در همین زمان است که زمزمه‌هایی در مورد ممنوعیت فعالیت فروغی شنیده می‌شود. او در همین سال ترانهٔ کوچهٔ شهر دلم را می‌خواند.

دههٔ شصت و بعد
درسال 1360 چندترانهٔ خودرا همراه باچند ترانه از کوروش یغمایی درآلبومی با عنوان سُلٰ جای می‌دهد و طی سال‌های 60 و 61، آهنگ چهار قسمتی چرا نه؟ رامی‌سازد و اجرا می‌کند. در همین سالهاست که فعالیت او ممنوع می‌شود.
در سال 1365 سفر به دوبی، فروغی را تا پای پیوستن به هنرمندان دور از وطن پیش برد، اما پیشنهادهای تهیه‌کنندگان آن سوی آب او را به رفتن راضی نکرد.
در اسفندسال 1372 با سوسن معادلیان آشنا می‌شود و در خرداد 1373 باهم ازدواج می‌کنند. ازدواج، موجب تحولی مثبت در او می‌شود و دوباره فعالیت خود را از سر می‌گیرد؛ شعر می‌گوید، آهنگ می‌سازد و شروع به تدریس می‌نماید.
در اسفندماه سال 1377 موفق به برگزاری کنسرتی در تالار حافظ دانشگاه کیش می‌شود. پس از 4 روز برگزاری کنسرت در کیش، به تهران می‌آید. علی‌رغم درخواست‌هایی که از شهرستان‌های دیگر برای برگزاری کنسرت ارسال می‌شود، با برگزاری آن در شهرستان‌های دیگر موافقت نمی‌شود و فروغی درتابستان 78 و پائیز 79 دوباره به کیش باز می‌گردد و به اجرای برنامه در هتل آنا‌ی کیش می‌پردازد.
در فروردین سال 1379 به پیشنهاد حمیدرضا آشتیانی پور (کارگردان) و به امید اخذ مجوز، «می تراود مهتاب» را با شعری از نیما یوشیج برای فیلم دختری به نام تندر می‌‌خواند اما شرایط تغییری نمی‌کند. گرچه ترانهٔ فروغی در انتهای فیلم در جشنوارهٔ فجر پخش می‌شود. پیش از این هم کیومرث پوراحمد نمی‌تواند مجوز حضور او را به‌عنوان بازیگر برای پروژه فیلم گل یخ (که داستان آن در باره زندگی یک خوانندهٔ محکوم به سکوت بود) بگیرد.

مرگ
فریدون فروغی در روز جمعه، سیزدهم مهر ماه 1380 در منزلش در تهرانپارس درگذشت. او را در روستای قرقرک اشتهارد کرج در کنار برکه‌ای کوچک، در سایهٔ کوهی بزرگ و در آرامشی که سالها انتظارش را می‌‌کشید به خاک سپردند. شهریار قنبری در مورد مرگ او می‌گوید: «فریدون فروغی را فراموشی و خاموشی کشت».
بخشی از وصیت نامه فریدون فروغی:

بگویید بر گورم بنویسند :
زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت ، مهربان بود ولی مهر نورزید ، طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد، در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی به آن راه نیافت ، در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی دل به کسی نداد


خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت


نه زندگی را برای زنده بودن

آلبوم‌ها


تنگنا


آلبوم تک‌ترانه‌ای برای موسیقی فیلم تنگنا.
• ناشر: نامشخص.
• سال نشر: 1352.
• ترانه‌ها :
1. . تنگنا.

زندون دل
• ناشر: ترانه.
• سال نشر: 1353.
• ترانه‌ها :
1. . گرفتار
2. . هوای تازه
3. . خاک
4. . قاصدک
5. . قوزک پا
6. . تنگنا
7. . نیاز (نماز)
8. . ماهی خسته من
9. . زندون دل
10. . غم تنهایی
11. . دیوانه من
12. . آدمک
13. . همیشه غایب

یاران
• ناشر :
• سال انتشار: 1354.
سال قحطی
• ناشر :
• سال انتشار: 1356.

بت‌شکن
• ناشر:
• سال انتشار: 1357.
فریدون فروغی در آغازی نو
همچنین با عنوان دو تا چشم سیاه داری شناخته می‌شود.
• ناشر: ترانه.
• سال انتشار: 1358.
• ترانه‌ها :
1. . قریه
2. . سال قحطی
3. . حقّه
4. . دوتا چشم سیاه داری
5. . طلوع خونین
6. . طاهره
7. . شیاد
8. . تنگنا

فتنهء چکمه پوش
• ناشر: نامشخص.
• سال نشر:
• ترانه‌ها:
1. . پروانهٔ من
2. . فتنه چکمه پوش
3. . مرد غریب
4. . اشک حباب
5. . روسپی
6. . کوچه شهر دلم
7. . بت شکن
8. . یار دبستانی من
9. . دچار
10. . یا علی
11. . یاران
12. . چرا نه
اجرا: در سال 1351 برای فیلم فتنه چکمه پوش به کارگردانی همایون بهادران.(نویسنده سال اجرا و نام کارگردان فیلم: مسعود
ترانه‌شناسی
نام اثر، آهنگساز، ترانه سرا
• آدمک، تورج شعبانخانی، لعبت والا.
• پروانهٔ من، تورج شعبانخانی، لعبت والا.
• فریادرس، اسفندیار منفردزاده، فرهاد شیبانی.
• ماهی خسته، ویلیام خنو، ویلیام خنو.
• شیاد، فریدون فروغی، فرهنگ قاسمی.
• فتنهٔ چکمه پوش، حسین واثقی، مسعود هوشمند.
• قریه، فریدون فروغی، فریدون فروغی.
• یاران، فریدون فروغی، ایرج جنتی عطایی.
• هوای تازه، فریدون فروغی، فریدون فروغی.
• کوچهٔ شهر دل، کورش یغمایی، حسین نجفیان.
• طاهره، فریدون فروغی، طاهره قرة‌العین.
• سال قحطی، فریدون فروغی، مسعود امینی.
• مردن شاپرک‌ها، بابک افشار، (؟).
• حقه، فریدون فروغی، فرهنگ قاسمی.
• گرفتار، حمد شمس، فرهنگ قاسمی.
• خاک، فریدون فروغی، مسعود امینی.
• غم تنهایی، ویلیام خنو، آرش.
• زندون دل، ویلیام خنو، ویلیام خنو.
• نماز، اسفندیار منفردزاده، شهیار قنبری.
• مرد غریب، فریدون خشنود، (؟).
• دو تا چشم سیا، بیژن مفید، بیژن مفید.
• همیشه غایب، ویلیام خنو، شهیار قنبری.
• رزمندگان، برگرفته از آهنگی غربی، فرهنگ قاسمی.
• قوزک پا، فریدون فروغی، مسعود امینی.
• روسپی، جهان شمس، فرهنگ قاسمی.
• طلوع خونین، موسیقی فیلم جانی گیتار، فرهنگ قاسمی.
• یار دبستانی، منصور تهرانی، منصور تهرانی.
• اشک حباب، (؟)، (؟).
• خواب گل سرخ، قطعهٔ Let it be از گروه بیتلز، فرهنگ قاسمی

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در سه شنبه نهم آبان 1385  |
 Sarah Brightman

 

Sarah Brightman in La Luna: Live in Concert (2001).
Sarah Brightman in La Luna: Live in Concert (2001).
 
 

Sarah Brightman (born 14 August 1960) is an English soprano and actress. She debuted with disco singles, achieved worldwide fame as a musical theatre performer and partner of theatre composer Andrew Lloyd Webber, and then established a position as a chart-topping classical crossover artist with former Enigma producer Frank Peterson. Brightman has received over 150 Gold and Platinum awards in 34 countries[1] and is the only artist to hold #1 spots on the Billboard Classical and Dance charts simultaneously.

 

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در شنبه بیست و دوم مهر 1385  |
 احمد کایا (Ahmet KAYA)،
 

بنیان گذار سبک پروتست در موسیقی کشور ترکیه، دموکرات و آزادیخواه. معروفترين آلبوم او﴿ ترانه هايم برای كوه‌ها ﴾ منتشر شده به سال ۹۴ نام دارد كه بيش از ۵/۱ ميليون كاست فروش كرد و جز پر فروشترين آلبومهای تاريخ موسيقی تركيه است. معروفترين اثر او ﴿ با گريه هايمان ﴾ از همين آلبوم است كه موافقان و حتی مخالفانش را به تحسين واداشت. وی از هنرمندان و آزادیخواهان کرد در ترکیه بود. وی به هر دو زبان ترکی و کردی آثار با ارزشی از خود بر جای گذاشت

۴احمد كايا خوانندهٔ شهير تركيه در سال ۱۹۵۷ در شهر مالاتيای تركيه به دنيا آمد. زمانی كه نوجوانی بيش نبود به خاطر شرايط دشوار زندگی پدر، به همراه خانواده به شهر استانبول نقل مكان كردند. پدر او كه قبلا در يك كارخانه نساجی كار ميكرد در استانبول در نمايشگاهی به پادوئی مشغول شد. خود در وصف اين وضعيت ميگفت""هر روز كه از مدرسه به سوی خانه می‌رفتم پدر را ميديدم كه مشغول شستشوی اتومبيل است و همه گاه پيش خود ميگفتم هنگامی كه بزرگ شدم برای پدر نمايشگاهی خواهم خريد تا ارباب خود باشد. "" اما اين رويائی بيش نبود چرا كه اندكی بعد پدر با مرگ خود، خانواده را تنها گذاشت. او كه كوچكترين عضو خانواده بود در شرايط بسيار دشوار و سخت گذران زندگی ميكرد. خود ميگفت ""روزهائی بود حتی قادر به تهيه بليط برای استفاده از اتوبوس شهری نبودم .""

دوران جوانی كايا برابر شد با كودتای ﴿ كنان اورن ﴾ و خفقان شديدی كه بر فضای سياسی جامعه تركيه تحميل گرديد. او كه به شدت مخالف وضع موجود بود در سال ۱۹۸۵ به كمك دوستان خود آلبومی از ترانه هايش را منتشر كرد كه به گفته اش هيچ اميدی به استقبال آن از طرف مردم نداشت و تنها در پی آن بود كه بوسيلهٔ ترانه هايش اعتراض خود را را به شرايط حاكم اعلام دارد. چند روز پس از عرضه آلبوم ماموران قضايی تركيه كاست او را به دليل وجود چند ترانهٔ سياسی جمع آوری نمودند. پس از اعتراض فراوان، در نهايت فروش كاست او آزاد اعلام شد. همين فعل و انفعالات سبب شهرت نام كايا گشت و كاست او با استقبال نسبتا" خوبی مواجه شد .

آلبوم دوم او ترانهٔ شفق نام داشت. وجود شعری به همين نام از ﴿ اولكو تامر ﴾ كه به دليل داشتن افكار سياسی در انتظار اعدام بود، موجب آوازهٔ هر چه بيشتر كايا شد.

اما كايا در سال ۱۹۸۷ در پی آشنايی با ﴿ يوسف هايال اوغلو ﴾ فصل جديدی را در زندگی هنری خود آغاز كرد. آلبوم بپا ميخيزيم كه بيشتر شعرهايش از هايال اوغلو بود در شرايط انسداد شديد سياسی تركيه، او را در زمرهٔ خوانندگان برتر و معترض تركيه قرار داد.

كايا در تمام سالهای خوانندگی با شعرای بزرگ تركيه همكاری كرد. علاوه بر هايال اوغلو، بزرگانی همچون ﴿آتيلا ايلهان ﴾ و ﴿ اورهان كوتال﴾ از جمله شعرائی بودند كه كايا از شعرهای آنها استفاده ميكرد. لقب كايا "دموكرات خسته "بود كه برگرفته از كاستی به همين نام از او بود. حضور او در هر مكانی مشكلاتی را بوجود می‌‌آورد چرا كه با سخنانش مخالفان آزادی در تركيه را آزار ميداد. به همين جهت، كايا سالها از اجرای كنسرت در داخل تركيه محروم شده بود. خود می‌‌گفت كاری خواهد كرد كه هيچ گاه از ذهن مخالفانش پاك نگردد و همه گاه آنها را خواهد آزرد. يك بار در برنامه‌ای تلوزيونی اعلام كرد كفن خويش را هر زمان با خود حمل می‌‌كند و هر لحظه آمادهٔ مرگ در راه آزادی ست.


كايا در سال ۹۸ در مراسم اهدای جايزهٔ سال به برترينهای تركيه ﴿ جوايز انجمن روزنامه نگاران ﴾ اعلام كرد كه در آلبوم جديد خود ترانه‌ای كردی اجرا خواهد كرد و سپس كانالهای رسانه‌ای تركيه را تهديد كرد كه در صورت عدم پخش كليپ آن، بايد پاسخگوی مردم باشند. همين مساله موجب گرديد كه مخالفان كردهای تركيه كه همان ملی گرايان افراطی آن كشور بودند، اعتراض وسيعی به او نمايند. به دليل وقوع درگيری هايی در آن مراسم، روز بعد دادگاه امنيتی تركيه كايا را احضار نموده و بازداشت كرد. ساعاتی بعد، پس از اعتراض وكلای كايا، او را به قرار وثيقه آزاد كردند.

كايا متهم بود كه سالها قبل در چند كشور اروپايی از جمله بلژيك و آلمان كنسرتهايی به حمايت از حزب پ. ك. ك برگزار كرده است. چند ماه بعد از اين ماجرا، كايا به قصد برگذاری كنسرت راهی فرانسه شد و به دليل جو نامناسب تركيه بر اثر غوغای رسانه‌های گروهی بر عليه اش، تصميم به اقامت در آن كشور گرفت. او به كمك همسر ﴿ فرانسوا ميتران ﴾ رئيس جمهور فقيد فرانسه، توانست اقامتی يكساله دريافت كند. در همين حال كايا در دادگاه تركيه به ده سال حبس بصورت غيابی محكوم گرديد. چند ماه پس از اين وقايع، در صبحگاه ۱۶ نوامبر ۱۹۹۹ در سن ۴۲ سالگی به سبب حمله قلبی در شهر پاريس ديده از جهان فرو بست.

كايا در مجموع ۲۱ آلبوم از ترانه هايش به يادگار گذاشته است كه ۱۹ كاست قبل از مرگ و ۲ كاست بعدی پس از مرگش به كوشش همسر وفادارش منتشر شده است. معروفترين آلبوم او ﴿ ترانه هايم برای كوه‌ها ﴾ منتشر شده به سال ۹۴ نام دارد كه بيش از ۵/۱ ميليون كاست فروش كرد و جز پر فروشترين آلبومهای تاريخ موسيقی تركيه است. معروفترين اثر او ﴿ با گريه هايمان ﴾ از همين آلبوم است كه موافقان و حتی مخالفانش را به تحسين واداشت. شعر ترانه‌های او در قالب سبك ﴿ پروتست ﴾ ارائه شده و بدين سبب او را بنيانگذار سبك پروتست در تركيه ميدانند. آنچنان كه از لحاظ موزيك او را پايه گذار سبك موسيقی آزاد در تركيه می‌‌خوانند .

رك گويی و جرات فراوان از مشخصه‌های بارز كايا بود. خود ميگفت كه هميشه بر لبه پرتگاه قدم ميدارد و از اين كار نيز هيچ ابائی ندارد. آرامگاه او در گورستان ﴿ پرلاتنر ﴾ پاريس واقع است. همسر او با بازگرداندن جنازه اش به تركيه مخالفت نمود و اعلام كرد كه تركيه شايستگی آن را ندارد كه مرد بزرگی چون او در خاك آن دفن گردد .

شعار كايا احترام به عقيده و آزادی انديشه بود و عمر خود را نيز در اين راه نثار كرد. تاريخ تركيه، كايا را بخاطر تاثيری كه بر موسيقی و فضای سياسی بر گرفته از آن گذاشت هرگز فراموش نخواهد كرد

 

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در جمعه نوزدهم خرداد 1385  |
 

اولین

سرود ملی ایران 

 

را ین جا بشنوید!

http://www.iranclip.com/player/1012

|+| نوشته شده توسط انجمن نویسندگان ماکو در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا